خرید بک لینک

درباره سایت


امکانات وب

خب همون طوری که قبلا بهتون گفته بودم دوس داشتم همه جزئیات

 خواستگاری رو اینجا بنویسم تا در آینده بچه هامون خاطرات عشق

مامان و باباشون رو بخونن و در جریان باشن

قشنگ یادمه روزی که از کلاس زبان در اومده بودم و فرزاد گلی  اومده بود دنبالم بهم گفت

با بابا حرف زدم و گفتم میخوام باهات خصوصی صحبت کنم که بابای

فرزادم هم متوجه قضیه شده بود

و فرداش با نفسم حرف زده بود و سوالای زیادی در مورد منو و

 این که کجا هم دیگه رو دیدیم پرسیده بود

بماند که من تو خونمون و فرزادم پیش باباش چقدر استرس کشیده بود

تقریبا یه هفته ای طول کشید که بابای فرزاد منو خانوادم رو تحقیق کرد

و در نهایت صبح پنجشنبه مامان فرزاد با خونه ما تماس گرفت و ...

که طبق یه سری مسائل اعتقادی قرار بر این شد که بابای فرزاد مستقیما با بابای من صحبت کنن

خیلیییییییییی لحظات بدی بود چون که جلسه اول پدرم راضی نبود

شب که اومد خونه بهم جریان رو گفت

یادمه از فرط هیجان یه لیوان چایی ریختم و هی ذره ذره میخوردمش که گلوم از خشکی در بیاد

وقتی دستام میلرزید لیوانو محکم تو دستم فشار میدادم

حس خوبی نداشتم

همش میترسیدم بابام بگه نه و همه چی به هم بریزه

فرزادم هم تو خونشون استرس داشت

همه این استرس ها باعث شده بود منو فرزاد یه کمی عصبی باشیم

ولی فرزادم تو همه این شرایط منو درک میکرد

بار منو به دوش میکشید و نمیذاشت ناراحت شم همش بهم

امیدواری میداد

17 بهمن 94

برچسب: نویسنده: پویا اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 تير 1398 ساعت: 21:31

صفحه بندی